میـرزا کـاتب
 
قالب وبلاگ
دسته بندی مطالب





این ملعون پدر اینترنتو در آورده مادرشو به عذاش نشونده!

این را همیشه حاج وحید وقتی من را روزانه 18 ساعت پای کامپیوتر میدید میگفت!

البته پر بیراه هم نمیگفت بیچاره! اصلا خدای پولیتیک لحظه ای زدن بود پدر سوخته!

نه تنها حاج وحید شاید خودم هم فکرش را نمیکردم که روزی وبلاگهایی را که با هزار عشق و امید و آرزو ساخته بودم را ببوسم بگذارم کنار!

ماحصل همه آن نوشتن هایم هم بشود یک آکواریوم!!!

که آخرش خودم هم از ماهیهای داخلش بترسم!

یادم می آید آن روزها حرف کهنه ای که لای همه شادنوشت و غمگین نوشت هایمان خودنمایی میکرد حقی بود که فکر میکردیم از ما گرفته شده!

ترسمان هم بخاطر خواستنمان بود! فکر میکردیم نمیدهند که هیچ چوب هم توی ماتحتمان میکنند!

چوب هم توی ماتحتمان میکردند لااقل خوبیش این بود که میدیدیم کدام چوب را و چطوری میکنند توی ...مان!

اما حالا که چوبی درکار نیست و بخاطر رقصیدن هم چیزی نمیکنند توی ...نمان بیشتر میترسم!

شبهایم شده پر کابوس یک چوب نامرئی که نمیدانم میخواهند به کجا فرو کنند!

چوبی که نه شکلش و نه اندازه اش معلوم نیست!

بیشتر میترسم!


ارسال به :
[ ۳۱ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ ] [ میرزا کاتب ]

اون روزها که تکراری بود روزهام اینجا مینوشتم...

از اتفاقایی که شاید به من هم ربطی نداشت اصلا... ولی باید یک دغدغه هایی رو مال خودم میکردم... دغدغه چرخ چهار گوش مملکت هم شاید یکی از اونها بود...

الان هم روزمرگی هام یا خیلی شخصی اند یا خیلی تکراری...

نمیدونم...

شاید دوباره اینجا نوشتم...

شاید...

خیلی وقت بود اینجا نیومده بودم

شاید بیام دوباره...

شاید!


ارسال به :
[ ۳ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٧ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

 

 

 

 

دخترم...

عشق ، باهم خیس شدن نیست...

سرمای خیس شدن زیر باران را به خاطر کسی تحمل کن که باران را بفهمد...


ارسال به :
[ ۱٩ آذر ۱۳٩۱ ] [ ٤:۱٩ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

از آنجایی که اصلاً جدی نیستم این روزها ، و از آنجایی که به نوشته های جدی ام اختصاص دارد این وبلاگ ، تصمیم بر آن شد که { این } وبلاگ راه اندازی شود جهت بایگانی تفکرات بیات و غیر جدی ام.


ارسال به :
[ ۱٤ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

تو مرا یاد کنی یا نکنی

باورت گر بشود گر نشود

حرفی نیست

اما

نفســم میگیـرد

در هــوایـی که نفسهــای تــو نیسـت!


ارسال به :
[ ۱۳ شهریور ۱۳٩۱ ] [ ۳:٢٥ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

مردم دنبال اینن که فاز و نول زندگیشونو پیدا کنن!

ما فاز و نول زندگیمون دستمونه داریم فرار میکنیم از دست تشکیلات ادیسون که دنبالمونه!


ارسال به :
[ ٢٥ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ۸:٢۱ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

به قول یه دوستی هندونه هم که میخوریم باید پای لرز خربزه بشینیم!

:|


ارسال به :
[ ٢٩ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ میرزا کاتب ]

همه یک نیمه دیگر هم دارند دخترم!

یک نیمه گمشده!

که همه جا میشود پیدایش کرد!

دیدش!

یافتش!

ساختش حتی!

اما یافتنش مشکل میشود وقتی...

همرنگ جماعت شده باشد!!!


ارسال به :
[ ۱٠ تیر ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ میرزا کاتب ]
          مطالب قدیمی‌تر >>


درباره وبلاگ

دو گوش آشنا برای شنیدن که نباشد اینجا مینویسم برای اینکه دو چشم غریبه ببینند!
آرشيو مطالب
امکانات وب
تماس با ما



لوگوی من: