میـرزا کـاتب
 
قالب وبلاگ
دسته بندی مطالب





دخترم...

چشم که باز کنی ، یک دنیا خواهی دید با یک عالم موانعی که میگویند برای ساختن زندگیت آفریده شده اند!

همه شان هم از قماش همان موجوداتی اند که پابرهنه وسط شعرت می دوند!

همانهایی که وقتی در حال نوشتنی ، کور میکنند چراغت را!

همانها که وقتی بخواهی راهی بروی ، سنگ توی راهت میشوند تا بخورند به پایت!

اما شعرت که آفریده شد...

متنت که کتاب شد...

راهت که به مقصد ختم شد...

همانها میشوند حس غریب شعرت!

حرف اول کتابت!

همسفر تمام راهت!

بترس از آنها دخترم!

بترس!


ارسال به :
[ ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

یادم می ‏آید آن زمان که بچه بودم پدربزرگی داشتم که با زور دریل هم که شده سعی داشت دعای توسل را توی مخم فرو کند... برای چه؟! هنوز هم نمیدانم...
اما دعای توسل را مقدس می‏ پنداشت... می گفت خواندنش ثواب دارد... اگر به حال خودش میگذاشتی‏ اش شروع میکرد و تا آنجا که چشمانش یاریش میکرد میخواند و میخواند... سعی داشت با صوت هم بخواند... اما اگر میپرسیدی این چیزی که میخوانی چیست و چه میگوید و به چه دردی میخورد جز اینکه « دعای توسل است و خواندنش ثواب دارد» جواب دیگری نمیشنیدی...
آنقدر آن نوشته های عربی را مقدس میپنداشت که اگر کسی بدون وضو به آن نوشته‏ ها دست میزد مستقیم یا غیر مستقیم اعدام روی شاخش بود... آنقدر گفته بود و گفته بود که حتی اگر کسی فحشی به عربی روی کاغذ پاره‏ ای می‏نوشت و جلوی پایم می‏انداخت ندانسته و نشناخته لعن و نفرینش میکردم که چرا مقدسات را به زیر پا انداخته است! هزار بار از خدا طلب بخشش میکردم که چرا دیگری مقدسات را زیر پای من انداخته است!
آن زمان حافظه‏ ام به قدری قدرتمند بود که محال بود حرفی را بشنوم و برای مدتها با همه جزئیات و زیر بم ماجرا یادم نماند... دعای توسل هم همان طور... با چنان وضوحی توی مغزم حک شده بود که اگر کسی اشتباه میخواندش یا اشتباه مینوشتش مثل فنر از جای میپریدم و زود مچش را میگرفتم که ای نوکر شیطان ، تو به چه جراتی فتحه را کسره میخوانی...
اصلاً واکنش نشان دادن نسبت به مقدسات توی خونم بود... اگر کسی با کس دیگری در جای دیگری یک کاری میکرد ، یک حرفی میزد ، معاشرتی میکرد و یا نعوذبالله دست میداد به راحتی میتوانستم تصور کنم که چگونه او را در یک جای دیگری و در زمان دیگری و در مکانی به نام جهنم که نه جایش را و نه زمانش را و نه مکانش را میدانستم خواهند سوزاند و آتش را با چه درجه ای ، از کدام طرف و با چه میزان حرارتی بر اون نازل خواهند کرد... و کسی را که خواسته یا ناخواسته ، دانسته یا ندانسته  ، عمداً یا سهواً ذره ای از موهایش را بیرون و در معرض دید قرار داده در همان جهنمی که ذکرش رفت از چه ارتفاعی آویزان خواهند کرد و قیر مذاب را با چه نوع لیوانی در حلقومش خواهند ریخت...
اگر دو نامحرم را میدیدم که باهم دست میدهند دقیقا میتوانستم میزان لرزش عرش و فرش و زمین و آسمان را با تقریب قدرتش تا سه رقم اعشار بر حسب ریشتر بیان کنم!
مغز کودکانه‏ام با آن قدرتش ، با آن تیزی‏اش ، با آن حساسیتش پر شده بود از همین کس شعرها! به غیر از همین چیزهایی که ذکرش رفت چیز دیگری برایم مهم نبود... برایم مهم بود که هنگام وضو گرفتن مسح را دقیقا از کجا تا کجا بکشم ولی برایم مهم نبود تفاوتها و دیوارهایی که بین ما و کسان دیگر کشیده‏ اند از کجا تا کجاست! چرا همه یک چیزهایی دارند که ما و اطرافیانمان نداریم!
برایم مهم بود که فتحه و کسره دعای توسل را درست بخوانم اما برایم مهم نبود که این دعای توسل چیست و از کجا آمده و به چه دردی میخورد!
برایم مهم بود که در نماز چند درجه خم شوم اما مهم نبود چرا زوایای داخلی مثلث 180 درجه است!
گریه کردن برای وقایعی که ندیده بودم برایم مهم بود اما فکر کردن به وقایعی که در اطرافم میگذشت برایم مهم نبود!
تا کلمه آب را میشنیدم یکی وضو یادم می‏آمد ، یکی مطلق و مضاف بودنش و یکی هم پاک یا نجس بودنش!
دقیقاً همان زمان که من با مفاهیم مسخ شده دنیای خودم درگیر بودم همسن و سالهای من در بلاد کفر وضع دیگری داشتند!
آنها نه با خاطرات سیزده قرن پیش کاری داشتند نه با فتحه و کسره یک نوشته که معلوم نیست چه کسی و با چه هدفی نوشته!
آنها نه به مطلق و مضاف بودن آب کار داشتند و نه نجس و پاک بودنش ! آنها به هیدروژن و اکسیژنی که آب را به وجود آورده کار داشتند!
حضور خدایی را که ما در سجاده و مسجد و بین‏ الحرمین دنبالش میگردیم و پیدایش نمیکنیم را در لابلای همان اکسیژن و هیدروژن به وضوح حس میکردند!
آنها قبل از همه چیز برایشان مهم بود که بدانند چرا زوایای داخلی مثلث 180 درجه است و بعد از آن تفریح و علایقشان!
آنها به جای اینکه تا فرصتی گیر می ‏آوردند به لرزش عرش و فرش و قیر مذاب و چوبه‏ ی‏ دار و شعله‏ ی آتش میخشان را بند کنند ، تا از مسئله 180 درجه بودن زوایای داخلی مثلث فارغ میشدند میرفتند پی علایق و تفریحشان!
تفریح و علایق!
کلماتی که آن زمان حتی مفهومش را نمیدانستم!
شاید هم تفریحم همان بود... لرزش عرش و فرش و قیر مذاب و چوبه‏ ی‏ دار و شعله‏ ی آتش! عذاب دادن دیگران و عذاب کشیدن از عذاب دهنده بودن دیگران وقت خالی‏ ام را پر میکرد!
سالها از آن زمان گذشته است! همسن و سالهای من در بلاد کفر با روحیه و خیلی مشتاق پرده از 180 درجه بودن زوایای داخلی مثلث برداشته اند و میروند تا به دیگر مسئله ‏های مثلثات برسند و من...
میخم همانجا گیر است!
تا شبه ه‏ای پیش می‏ آید تن هشتاد کیلویی ‏ام را به معیت دو دست و دو پا و مخلفات بینش ، به روی توضیح ‏المسائل می‏اندازم تا بدانم حکمش چیست...
ده روز از سال را که محرم است بر سر و سینه میزنم... بخاطر فجایع 13 قرن پیش!
40 روز را هم با بهانه دیگری بر سر و سینه میزنم! به بهانه ای دیگر! که آن هم مربوط میشود به فجایع 13 قرن پیش!
دهها روز از سال را هم بر سر و سینه میزنم! بخاطر فجایعی که در صده‏ هایی که حدود 10 تا 13 قرن پیش را شامل میشود ، اتفاق افتاده است!
گاهی هم به تقلید از برادرانمان در بلاد کفر چند جشنواره و همایش برپا میکنیم و در آن فقط سلام و صلوات میفرستیم بر کسانی که بر گردنمان حق داشته اند و بین ده تا 13 قرن پیش میزیسته اند! اگر وقتی باقی ماند هم برای پایداری و بقای عمر ولایت مطلقه‏ ی فقیه‏ مان دعا میکنیم و همایش هم تمام میشود میرود پی کارش!
بقیه سال را هم چون تفریحی نداریم در خماری میگذرانیم! حال نداریم نفس بکشیم چه برسد به اینکه کار کنیم و سازندگی کنیم! از نظر روحی مریضیم چون درگیر چیزهایی هستیم که وجود خارجی ندارند و نمیدانیم چیست! وقت و انرژی خود صرف پیاده کردن ارزشها و هنجارهایی میکنیم که نمیدانیم چیست! نمیدانیم از کجا آمده! به چه دردی میخورد! و هدف از اجرای آن هنجار و ارزش چیست! قرار است آن هنجار و ارزش چه چیز مفیدی را به درون زندگیمان بیاورد!
درگیر عشقیم! که نمیدانیم چیست! فقط میدانیم که عطار راه عشقی را که نمیدانیم چیست تا ته رفته است! حافظ هم بدک نیست!
آخرش هم با غم همین چیزها دغمرگ میشویم! و می‏میریم! بدون اینکه زیستنمان خیری برای خودمان یا اطرافیانمان داشته باشد یا بودنمان خطری برای دشمنانمان!
برادران کافرمان هم آخرش از زوایای داخلی مثلث فارغ میشوند! وارد قضایای دایره میشوند! دایره را تمام میکنند و کمانها را میخوانند ... و میخوانند و میخوانند!
آنها آخرش بدنه BMW را با آن ظرافت از جنس کربنی طراحی میکنند که نمیدانیم چیست!
و ما اگر خودمان را بکشیم و با هزار دوز و کلک یک کپی برداری غیرحرفه‏ ای از طرح همان BMW مذکور میکنیم و کمی تغییرش میدهیم و تبدیلش میکنیم به سمندی که یکسال از تاریخ ساختش نگذشته همه جایش میلنگد!
و هنوز درگیر همان چیزهاییم و علت درگیریمان هم برای هیچ احدالناسی معلوم نیست!


ارسال به :
[ ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٦ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

درباره وبلاگ

دو گوش آشنا برای شنیدن که نباشد اینجا مینویسم برای اینکه دو چشم غریبه ببینند!
آرشيو مطالب
امکانات وب
تماس با ما



لوگوی من: