میـرزا کـاتب
 
قالب وبلاگ
دسته بندی مطالب





خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند حتی!
ما توی خواب دیدن هم شانس نداریم! مردم میخوابند و خواب حوری پری و قلمان میبینند و ما... نمیدانم از کجای روزگار گله کنم!
دیشب پس از حدود 14 ساعت سگ دو زدن به سان خرس به خواب رفتم... هنوز ساعتی از به هم رسیدن پلک بالا و پایینمان نگذشته بود که باز یکی از آن خوابها را دیدم!
خواب من مثل همیشه هیچ ربطی به حوری پری نداشت که خوش به حالمان شود!
در عوض آنقدر مخوف بود که هنوز هم تا مدتی پس از تجسم دوباره آن صحنه ها ، شاش بند میشوم!
حالا جای دور نرویم...
دیروز در خواب از کوچه محقرمان خارج شدم و به کوچه ناشناسی که گویا صد و هشتاد درجه فرق داشت با کوچه خودمان ، وارد شدم... هنوز چند قدمی داخل کوچه بر نداشته بودم که صدای "ایش..." گفتن خانمی مرا به تعجب فرو برد!
توی دلم گفتم یارو دیوانه شده است... آن از نگاه هایش و این هم از ایش گفتنش!
جایتان خالی کلی فحشش دادم و القاب به خاک رفته اجدادش را دوباره جلوی چشمانش رقصاندم و به راهم ادامه دادم!
هنوز مسافت چندانی طی نکرده بودم که باز نچ نچ گفتن خانمی که از نظر حجاب مشکل داشت مرا از رویاهایم بیرون کشید! میخواستم بی تفاوت از کنارش رد شوم که گفت : « از این بیشتر نمیتونی اون سبیلهای وامونده ت رو بیرون بزاری؟ نگهشون دار وقتی خبر مرگت زن گرفتی واسه اون زن بی غیرتت این سبیلهاتو بیرون بزار! مرتیکه ایکبیری!»
چشمانمان به سان پیاله گشاد شد! اصلاً کم مانده بود به ملک الموت سلامی دوباره دهیم!
توی شوک بودیم که دختر همسایه مان را دیدیم که دارد با آتشی تند به سمت ما می آید! تا پیش ما رسید به خانم بی حجاب مذکور که به سیبیلهای ما گیر داده بود گفت : خواهر مگه خودت پدر و برادر نداری که مزاحم برادر مردم میشی؟! لطفا مزاحم نشو!
خانم بی حجاب مذکور گفت : اگه پدر و برادر مردم اون سیبیل و موهای وامونده شو بیرون نمیزاشت من و امثال من هم جرات نمیکردیم به پدر و برادر مردم تیکه بندازیم! تازه... من تیکه نمیندازم دارم ارشادشون میکنم!!!
نتوانستم جوابش را ندهم... با صدای معترضی گفتم : تو خودت برو یه نگاهی تو آینه به خودت بنداز... کل موهات بیرونه... تازه آستین کوتاه پوشیدی... دامن و مانتو هم که نداری! اینطوری که همه جوونا رو به گناه میندازی تو!
خب من نمیدانستم که اوضاع چقدر فرق دارد! با شرایط کوچه خودمان این حرفها را زده بودم.
برگشت گفت : بیرون موندن موی زنها ، مردها رو تحریک نمیکنه! اما ریش و سیبیل مردها باعث انحراف اجتماع میشه! تازه... خانم توی نماز جمعه فرمودن که با بد حجابی مبارزه بشه!
ــ خانم کی باشن؟
خانمه : استغفرلله... بانوی عظمای ولایت... رهبره ی معظم انقلاب!
با چشمان از حدقه بیرون زده گفتم : خانم تو خودت که بی حجابی!
خانمه : برادر حرف این دولتهای بلاد استکباری رو تکرار نکن! برو یه چادر سرت کن... سیبیلهاتو هم با سیبیل بند بپوشون!!!
در همین موقع پیر مردی که چادر به سر داشت نزدیک شد و پس از چند فحش به دختر همسایه مان و آن خانم ، آنها را با لنگه کفش فراری داد. سپس رو به من کرد و گفت : پسر هم پسرهای قدیم! پسرم چرا معصیت میکنی؟ این ریش و سیبیل چیه بیرون گذاشتی؟ از یک پسر پاکدامن این کارها بعیده... پس چرا چادر سرت نکردی پدر جان؟! زنها موجودات کثیفی اند... خدای نکرده بهت تجاوز هم میکنن ها!
ــ پدر جان تجاوز چیه... اون چادرو باز کن تورو خدا خنده داره!
آمدم چادر را از سرش پایین بکشم که یک «وای خدا مرگم بده» گفت و توبه توبه گویان پا به فرار گذاشت... در حین رفتن میشنیدم که میگفت : خدا بخیر کنه... آخرالزمون شده... پسرهامون چه وقیح شدن!!! پسره بی حیا داشت چادرمو باز میکرد ها! اگه یه زن غریبه میدید چی میشد؟! خدایا توبه توبه!!!
دیگر کم کم در حال دیوانه شدن بودم... تحمل این وضع برایم غیر ممکن بود... به راهم ادامه دادم که شاید کوچه قدیمی خودمان را پیدا کنم... وارد خیابان که شدم دیدم همه مردم طرز پوشش شان عوض شده... زنها کم مانده لباسها را هم در بیاورند و مردها همه چادر به سر کرده و سیبیل بند بسته اند!
میخواستم از نبش کوچه وارد خیابان شوم که کلمات زشت دختر هرزه ای باعث آزارم شد... یارو با لحن چندش آوری میگفت : سیبیلات چقدر قشنگه جیگر!
در همین حین خواهر و مادرم را دیدم که با ماشین داخل کوچه پیچیدند... آن هم با چه وضعی!
برگشتم طرفشان تا سلام کنم و قضیه را با آنان در میان بگذارم! هنوز چند قدمی به طرف ماشین مادرم نرفته بودم که مادرم با چشمانی گرد شده به من نگاه کرد و با شدت روی ترمز کوبید و به سرعت از ماشین پیاده شد... خواهرم هم بسیار سریع تر از او این کار را کرد... خواهرم با سرعتی که داشت زودتر از مادرم به من رسید و در همان لحظه اول کشیده ای زیر گوشم خواباند که تیزی اش هوش از سرم پراند و متعاقب آن با صدای بلند گفت : پسره بی حیا... مگه اینجا دیسکوئه که نافتو بیرون گذاشتی؟... بیا برو آبرو برامون نزاشتی...
مادرم را هم دیدم که به طرف ماشین برگشت و یک سیم برداشت و با سرعت به طرف من آمد... من که دیدم اوضاع قمر در عقرب است پا به فرار گذاشتم... برگشتم نگاهی کنم و ببینم که مادرم چقدر با من فاصله دارد که یک لحظه به شدت خوردم به تیر چراغ برق و ...
در همین لحظه سراسیمه از خواب پریدم! صدای نفس نفس زدنم مادرم را هم بیدار کرد... خواهر و پدرم هم آمدند...
نگاهی به سر و وضعشان کردم... خدا را شکر لباسشان شبیه آن چیزی که توی کابوسم دیدم نبود...
شکر خدا ، پدر هنوز تمبان مامان دوز سابقش را به تن داشت!!!


ارسال به :
[ ۱٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٠۸ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

درباره وبلاگ

دو گوش آشنا برای شنیدن که نباشد اینجا مینویسم برای اینکه دو چشم غریبه ببینند!
آرشيو مطالب
امکانات وب
تماس با ما



لوگوی من: