میـرزا کـاتب
 
قالب وبلاگ
دسته بندی مطالب





 ترکیدیم...
از همه سوراخ سنبه های تنمان دارد مقام معظم رهبری میزند بیرون...
تلویزیون ، مقام معظم...
روزنامه ، مقام معظم...
بنر ، مقام معظم...
رادیو ، مقام معظم...
کوفت مقام معظم...
زهرمار مقام معظم...
حالا خنده دار تر از همه آن مرتیکه بود که آن روز آمده بود توی مجتمع!
مجتمع تبلیغاتی و گرافیکی خودمان را میگویم...
دوستان هم که به اخلاقمان بلد هستند صاف فرستادندش بیخ ریش ما! آن دوستمان هم میگوید مهندس آقا یک سفارش دارند که کار خودت است... توضیحاتش را از خودشان بگیرید و سعی کنید کار با سلیقه ای تحویل دهید... و لبخند موذیانه ای میزند و من را با آن برادرمان تنها میگذارد...

هنوز به عمق فاجعه پی نبرده ام و دارم خیلی مودبانه بهش خوش آمد میگویم... آن هم خرسند از اینکه اینگونه تحویلش گرفته ام روی صندلی کنار دست من مینشیند و یک عدد فلش مموری به دست من میدهد و میگوید تعدادی عکس داخل این مموری است... یکی را که بهتر از بقیه است خودتان انتخاب کنید و بیندازیدش کنار عکس من که داخل گوشیم است و اضافه میکند :
لطفا با خط نستعلیق این یک بیت شعر را هم به یک گوشه اش اضافه کنید...
من هم توی تصوراتم میگویم حتما عکس مادرش پدرش دوست دخترش یا عکس گلی بته ای گیاهی چیزی توی فلش است... فلش را که باز میکنم اولش خشکم میزند... بعد تعجب میکنم و چشمانم را پاک میکنم و عینکم را بر میدارم رو دوباره به عکس خیره میشوم... نه درست دیده ام خودش است... عکس مقام معظم رهبریست که این مرتیکه میخواهد بیندازم کنار عکس خودش و یک بیت شعر هم کنارش بنویسم... سرم را که بلند میکنم میبینم کل مجتمع دارند مرا نگاه میکنند و ریزریز میخندند... آخر همه از میزان ارادت ما به آن مقام عالیقدر مستحضرند!
حالا شده ام عین آن شکلک یاهو که از گوشهایش دود میزند بیرون(  )
به طرف دوستم میروم و میگویم من فقط میتونم تا ده ثانیه این آدم رو اینجا تحمل کنم بعد هرچی دیدی از چشم خودت دیدی!
 و به بهانه چایی خوردن میروم آن پشت تا چشمم به آن مرتیکه نیفتد!
مرتیکه کس خل عوضی! این همه عکس همه جا ریخته و آن وقت این گیر داده به...
هی روزگار...
تازه این بحران عصبی را پشت سر گذاشته بودیم و برای آرامش اعصابمان داشتیم وبگری میکردیم که ضدحال دوم را وبگردی بهمان زد! شوک بهمان وارد کرد! یعنی شوک که چه عرض یک پایش را گذاشت این طرفش و یک پایش را گذاشت آن طرفش و بعد ازنشانه روی دقیق درست رید مرکز اعصابمان!
چشمم به متنی خورد که از خبرگزاری فارس نقل کرده بود :
در حفاریهای اطراف قم یک قران خطی پیدا شده که مربوط به زمان پیامبر است. این قران دارای 115 سوره میباشد!!! ( قرانهای موجود 114 سوره دارند!)
و ادامه داده بود : ابوبکر در زمان خلافتش این یک سوره را از بین برد چرا که نام دوازده امام شیعه و حضرت مهدی و نائبان آن حضرت ، که نام مقام معظم رهبری نیز در آن بین دیده میشود به صراحت در آن بیان شده بود!!!
ولی چیزی که ابوبکر نمیدانست این بود که پیامبر علم غیب داشته و نسخه ای از قران اصلی را به سلمان فارسی داده بود تا در جای مذکور دفن کند!!!

اولش عصبانی شدم و کم مانده بود چاک دهانم باز شود و زنده و مرده خبرگزاری فارس و صاحبانش را بجنبانم ولی پس از کمی تفکر پی به طنز بودن نوشته بردم! و به فکر رفتم!!!
نویسنده آن مطلب میخواست بگوید طرف اول طلبه بود ، بعد خطیب شد ، بعد عنوان رئیس جمهور را گرفت ، بعد عنوان آیه الله ، بعد ولی فقیه ، بعد امام لابد بعدش هم نائب امام زمان و بعدش هم امام زمان!
شاید شوخی بوده باشد ولی چندان هم دور از ذهن نیست با این سیر پیشرفت و رزومه کاری اش!
ولی واقعا چطور شد که آن مقام معظم اینگونه مقام معظم شد؟!
مقام معظمی که به ادعای خبرگزاری هایش آنقدر کار درست است که در تمام عمرش اشتباه نکرده!
و در باورهوادارانش عشق مطلق است!

اگر باز کنم و بگویم که میشود مثنوی و فیلتر میشوم... ولی براستی از میان آن همه چرا این و چگونه؟
قرار است پا جای پای چه کسان دیگری بگذارد؟
خدا؟!!
دور از ذهن نیست!

پ.ن : حس نوشتن ندارم این روزها... یه مدت نوشته های قدیمی رو آپ میکنم تا ببینیم چی پیش میاد!


ارسال به :
[ ٩ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ] [ میرزا کاتب ]

درباره وبلاگ

دو گوش آشنا برای شنیدن که نباشد اینجا مینویسم برای اینکه دو چشم غریبه ببینند!
آرشيو مطالب
امکانات وب
تماس با ما



لوگوی من: