بافته های سوخته - آکواریوم! + بعداً نوشت

کلا علاقه ای به آکواریوم بازی و این گونه مزخرفات ندارم!
به هیچ طرفم هم نیست که چیزی به آکواریوممان اضافه بشود یا نشود! ماهیها شاید ادعا کنند که سگ را نمی شناسند ولی هرکدامشان به نوبه خود هزار بار از آن یکی ها پدرسگ ترند!!!
آن روزها که آکواریوم لحظات آرامشش را یکی یکی به گا میداد و خبری از آن ماهی سیاه پدرسگ نبود هم ، آکواریوم باز نبودم!
دقت هم نکرده بودم که ماهیها چه غلطی توی آن آکواریوم می کنند... اما آن روز که پدربزرگم دست پدرم را گرفت و برد و آن ماهی سیاه سیبیل دار پدر سگ را  کت بسته خفتش کردند و انداختند داخل آکواریوم ، ناخواسته من هم به طرف آکواریوم کشیده شدم!
آن روزها دستم به آب آکواریوم نمیرسید که توی آبش دست فرو کنم و حس کنم دنیای ناپایدار ماهی ها را! هرچند فکر میکنم دستم هم اگر می رسید جرات آکواریوم بازی نداشتم! آخر آکواریوم باز شدن هم یک تمایزاتی میخواهد که من ندارم! یکیش مثلا اینکه دلت باید آنقدر سیاه و سفت باشد که کله پا شدن یک یا چند ماهی به تخمت هم نباشد! و همچنین بودن و نبودن یکی یا چندتا!
به حاشیه نرویم... قصه آن ماهی های سیاه سیبیل دار پدر سگ را میخواستم تعریف کنم!
پدر بزرگم خیلی قربان صدقه پر و پاچه و جربزه آن ماهی سیاه سیبیل دار پدرسگ میرفت! از نظر پدر بزرگم شاه ماهی آکواریوم بود پدرسگ!
اینکه میگویم پدر سگ پر بیراه هم نمیگویم! پدر سگی از چشمان لامذهبش می بارید! می ترسیدم از چشمانش و سیبیل هایش! با چنان سرعتی توی آکواریوم حرکت میکرد و تفتیش میکرد و حمله میکرد و جولان میداد که طعمه اش خیلی زود اشهدش را میخواند! با اینکه پدر سگها هیچ وقت داغ به دلشان نمی شود از فقدان چیزی ، ولی رنگ سیاهش همیشه داغدار نشانش میداد!!! به غمزده ننه مرده ای میمانست که انگار یک خری تمام وقت چوب توی ماتحتش کرده باشد!
آکواریوم باز نبودم!
ولی به من هم تعلق داشت آکواریوم خانه مان! میخواستم من هم یک ماهی داشته باشم توی آکواریومی که به من هم تعلق داشت شاید! با اینکه خیلی سرم نمیشد از ماهیها ولی با کمک دوستانم یکی پیدا کردم! از آنها که بزرگ بودند و بی ریخت و بدهیکل! رنگ سبزش و هیکل بی ریختش باعث میشد هیچ اسمی را مناسبش نبینم!
ولی شکمش شبیه بشکه نفت بود! سیاه هم بود شکمش! برخلاف بقیه اندامهای سبز رنگش ، شکمش مانند ماهی پدرسگِ پدربزرگ ، سیاه رنگ بود!
دوستش داشتم! نیامده برایم مهم شده بود با آن شکم شبیه بشکه نفتش!
دلم نمیخواست نباشد جلوی چشمم! حتی یک لحظه! نمیخواستم که اتفاقی برای ماهی ام بیفتد! صدمه ای ببیند! حتی یک ذره!
ماهی محبوب من نمیتوانست خیلی دوام بیاورد پیش آن ماهیهایی که هزار جور ترفند بلد بودند برای پدر سوختگی!
خیلی اطمینانی نبود به ماهی لامذهب پدر بزرگ! ولی جای ماهی آکواریوم بود! هرجور که فکرش را میکردی و هرجور که حساب میکردی آخرش این بود که جای ماهی آکواریوم است و بس!
با خودم میگفتم : من که حواسم بهش هس! این ماهی پدر سوخته مگه چیکار میخواد بکنه جلوی چشم من!
با اینکه میترسیدم از سرمای آب آکواریوم ولی خودم را قهرمان قصه های شب میدانستم!
منکر این نمیشوم که در تمام عمرم چرتی بوده ام! اعتراف هم میکنم به خاطر اینکه موقع تشنگی ، آب گند آکواریوم را سر میکشیدم ، فضولات آن ماهی سیاه سیبیل دار پدرسگ ، یک جور خماری و نئشگی هم در من ایجاد میکرد!!!
اثرات خماری آب آکواریوم بود یا یک خماری ذاتی مادرزادی یا اثر یک داروی خواب آور چندان تفاوتی نداشت! هرطور که بود آن بعد از ظهر کمی بهاری و کمی تابستانی که چرتی بودم روی کاناپه خوابم برد!
دراز به دراز افتاده بودم و برای آکواریوم روزهای طلایی تصور میکردم توی خواب!
خواب بودم... غافل از اوضاع آکواریوم! حواسم به آکواریوم نبود...
یادم می آید آن لحظه ای که به خودم آمدم و شستم خبردار شد که همه چیزهایی که تصور میکردم تنها یک خواب بود اولین کاری که کردم رفتن به طرف آکواریوم بود!
وحشت کردم!
ماهی سیاه سیبیل دار پدرسگِ پدربزرگم ، شکم ماهی بدقواره سبز رنگِ محبوبم را دریده بود!
ماهی بدقواره سبز رنگ محبوبم با شکمی دریده چسبیده بود به یک طرف آکواریوم و ماهی سیاه سیبیل دار پدرسگ جلوی چشمان ماهی محبوبم جولان میداد!
راستش حتی آن لحظه هم جرات دست کردن توی آب آکواریوم را پیدا نکردم! میترسیدم یخ بزند دستم! بخاطر آن ماهی سیاه سیبیل دار پدرسگ هوای آکواریوم خیلی سرد بود! سوز داشت سرمای گندش!!!
آخر آن ماهی سیاه سیبیل دار پدرسگ تنها توی آن آب سرد سوزناک میتوانست زنده بماند!
هنوز هم که هنوز است با آنکه از ترس یخ زدن جرات دست کردن توی آب و نجات ماهی سبزرنگِ بدقواره ی شکم سیاهِ محبوبم را ندارم ولی با خاطرات روزهای طلایی گذشته آکواریوم خوشم!
آن روزها که هوای شمال آکواریوم سرد نبود!
هیکل هیچ ماهی آکواریومی کف آسفالت ته آکواریوم پخش نشده بود!
آن روزها که آکواریوم خانه مان به آبهای آزاد دسترسی داشت و ماهی ها توی یک زندان شفاف زندانی نبودند!
ولی تابستان باشد یا زمستان من ماهی سبز رنگ محبوبم را از گوشه گیری توی آکواریوم نجات خواهم داد و همان کف آکواریوم حکم اعدام را برای آن ماهی سیاه سیبیل دار پدر سگ اجرا خواهم کرد!
نمیشود که یک ماهی آنقدر زیاده خواه باشد که به خودش جرات دهد شکم ماهی بدقواره محبوب مرا بدرد!!!

پ.ن2 : این پست مال دو سال پیشه و برای اولین باز امروز منتشر میشه! متن با الهام از یکی از پستای پریا و کتاب قلعه حیوانات جرج اورول نوشته شده! تریپ و اینا برندارن یه عده!  نقطه! تمام!

/ 12 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دانشمنگ

عجیب همخونی داره با این زمان...با این کشور... با این مردم... با ما...

سروش محمدی

همه حیوانات برابرند، اما برخی برابر ترند... (جورج اورول) ::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: این کامنت من 47 تا حساب میشه با سه تا کامنت قبلی میشه 50تا به روز شو منتظریم درمود لینک خان دایی فلفل هم ممنونم. شما هم به زودی با افتخار لینک خواهید شد

سروش محمدی

سلام دوباره آمدم بگویم هردوتا وبلاگم به روز است و منتظر خواندنت...[گل] http://www.kaj.persianblog.ir http://felfel.persianblog.ir

gholi

kamboode ehsasato hamase dari . shad benvis va bajeddiato falsafe shookhi kon . ghesmate marge mahi kami bihalo sadast(hamase) kamtar begoo pedar sag hala harghadam sibilooe pedarsag bashe . esme ghessat ke gheseye pedarsag nabood . amma aman az ghalamet

دخی دا نشجو

wow... فکر نمیکردم هنوز پریا یادت مونده باشه[قلب] بپا ندزدنت با این اسم و رسمت [نیشخند] آدمو یاد عریضه نویسای جلو دادگستری زمان شاه میندازه[خنده] عالی بود داداش[لبخند] اگه کامنت دوستتو 47تا حساب کنی مال منو باید یه صد صد و بیست تایی حساب کنی چون بعد این همه سال اومدم وب و نظر دادم آپ کن که مدیون من نشی وگرنه رو پل صراط میزنم قلم پاتو میشکنم[دروغگو]

naimeh

razi konande nabod mirza bish azinha azat tavaghoe daram fek konam asarate dars bashe

رامک

قبل از خواندن متن پ.ن. ها توجه ام رو جلب کرد. یک بار هم من یکی دو سال پیش به چنین تیجه ای رسیدم. یادم نیست کامنت ها به چند تا رسید. به 50 تا نرسید ولی. ولی بعد از اینکه باز هم نوشتم خوشحال شدم. الان از دیدن کامنت ها خوشال می شم اما نوشتن به خودی خود برای جذابه. شما هم بنویسید. کسانی که شما را تا اینجا خوانده اند برایشان مهم است که بنویسید. خودتان هم یک بار که قلم به دست گرفتید دیگر وابستۀ نوشتن شده اید. تا حالا نشده توی ذهنتان بگویید باید فلان مطلب را بروم در وبلاگ بنویسم؟ همین یعنی باید ادامه بدید.

venus

عالیییییییییییییییییی بود[دست]

آرنیکا

سلاما میرزا. بعد از مدتها سومین وبلاگی شدی که از خوندنش لذت میبرم و فکر کنم پاتوقم بشه. قلمت یه جوریه که آدم راحت میتونه فضای داستان رو تصور کنه. دوستش میداشتم.

selma

!!!!!!!